مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
227
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و چهل و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، خواهر خليفه به او گفت كه : خواجهء آن كنيز از خانه و پيوندان دور گشته ، خود را بمهلكه انداخت و از جان درگذشت تا آنكه به آن كنيزك رسيد و هنوز آرام نگرفته بود كه پادشاهى كه كنيزك را خريده بود ، بنزد ايشان درآمد و بكشتن ايشان فرمان داد و انصاف نكرده ، در حكم بشتابيد . اى خليفه ، در انصاف آن پادشاه چه ميگوئى ؟ خليفه گفت : اين كارى است شگفت و آن ملك را سزاوار اين بود كه هنگام قدرت ، عفو كند . از آنكه ملك را واجب بود كه سه چيز نگاه دارد : نخست اين را ملاحظه بايست كرد كه ايشان همديگر را دوست ميداشتند . دوم اينكه ايشان در منزل ملك و در امان او بودند . و سيم اينكه ملك را در حكم خود ، تأنى و آرام ، ضرور است ، خاصه در چنين موارد . و حق اين است كه آن ملك ، كار ملوكانه نكرده . پس خواهر خليفه گفت : اى برادر ، بخداى آسمان و زمينت سوگند مىدهم كه نعم را خواندن فرماى و بشنو كه چه ميخواهد . خليفه گفت : اى نعم ، بخوان . آنگاه نعم با نغمههاى طربانگيز ، اين دو بيت برخواند : ما را مدار خوار كه ما عاشقيم و زار * بيمار و دل فكار و جدا مانده از ديار ما را مگوى سرد كه بس رنج ديدهايم * از گشت آسمان و ز آسيب روزگار چون خليفه ابيات بشنيد ، خواهرش به او گفت : اى برادر ، هركس حكمى كند يا سخنى گويد ، بر او فرض است كه به حكم خود قيام كند و از گفتهء خود تجاوز نكند . پس نعمت و نعم را گفت : هردو برپا خيزيد . هردو برپا خاستند . خواهر خليفه گفت : اى خليفه ، اين كنيزك كه نعم نام دارد ، اين همان كنيزكى است كه دزديدهاند و حجاج بن يوسف ثقفى او را دزديده ، بنزد تو فرستاده